Google Groups
Subscribe to Afghanis
Email:
Visit this group
 عریان و پوست کنده - از هر دهن سخنی
  عریان و پوست کنده - از هر دهن سخنی
عکس ها٬ کلیپ ها و مطالب پوست کنده از سرتا سر جهان
یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387
چند نکته و نتیجه اخلاقی !
   
         
   
چند نکته و نتیجه اخلاقی !
درس اول :
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من!
 من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
! بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من
 من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
 پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتیجه : اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !
درس دوم :
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش
راهبه سوار میشه و راه میفتن
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه
راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار !
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه...
 چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!!
نتیجه اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!!!
 درس سوم :
بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه
همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود
تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!
بعد از چند لحظه ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره!
زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و برگشت
پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود
پیتر گفت: خوبه چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!!
نتیجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید !!!
 درس چهارم :
 من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم  والدینم خیلی کمکم کردند  دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم  و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!! 
درس پنجم :
 یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه...
شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه...
خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!
نتیجه اخلاقی: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند !
درس ششم :
 چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن...
بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد!

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟!
 سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه!
سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!
 دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!!
نتیجه اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن !!!
 درس هفتم :
توی اتاق رختکن کلوپ گلف ، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن.
مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت.
بقیه آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
 اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشکالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره!
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید
۲۰۰۶ رو دیدم. یکیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری !
زن: عالیه. اوه
 یه چیز دیگه  اون خونه ای رو که قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب
برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه ؟!
نتیجه اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !!!
  درس هشتم :
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه .
 مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:
این خیلی رمانتیکه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
! بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتیجه اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!
 درس نهم :
یه مرد ۸۰ ساله میره برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر
۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دکتر؟!
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب
 بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه.
اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل!
همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و .. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!!!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!
نتیجه اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش !!!
 
   
         
         


                    
خوب بعد از خواند این همه کدام یکی از اینها شما را زیاد متاثر کرد.... یعنی کدام یکی آن زیاد زیبا و تاثیر آور هست؟؟

شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
امــتــحـــان !



چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند . بنابر این آنها برای توجیه غیبت در امتحانشان فکری کردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم. استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال این بود :

کدام لاستیک پنچر شده بود...؟!!


سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید!


سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387
زیبا و خیلی زیبا
 
 
When you are angry, do not sin,
 and be sure to stop being angry
 before the end of the day.
Don't give the devil a way to defeat you.

سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387
هدف
سلطان سرزمین کوچکی مدام از خود درباره هدف و معنای زندگی میپرسید. این سوالات به حدی ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پیشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزی به او گفت
:
_
پادشاها، شما خیلی خسته و گرفته به نظر می آیید. چه چیزی شما را این چنین ناراحت کرده است؟

_ من فقط می خواهم معنی زندگی را بفمم و اینکه انسان عمر خود را صرف چه چیزی باید بکند.
پیشکار گفت
:
_
این سوال پیچیده ای است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسیم کنید. من هم به دنبال تمام فضلا و حکمای سرزمین می فرستم تا بدینجا بیایند. آنها حتما پاسخ خوبی برای شما خواهند داشت
.
سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در این سه پرسش خلاصه کرد

   
 - 1_ بهترین زمان برای هر چیز کدام است؟

 - 2_ مهم ترین افراد در زندگی ما چه کسانی هستند؟
 - 3_ مهم ترین کار چیست؟

      
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمین به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب های خود را برای ساطان بیان کرد، اما هیچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد.
پیشکار که نمی دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به یاد آورد که یکی از حکمای سرزمین به قصر نیامده است. او حکیم کهنسال و گوشه گیری بود که در کوهستان زندگی می کرد. او هیچ علاقه ای به ثروت و قدرت نداشت. اما با روی باز به روستاییان فقیری که نزد او می آمدند، کمک می کرد.

پیشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوی حکیم پیر که در لباس یک روستایی ساده در کوهستان زندگی می کرد، برود. پادشاد که از این فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتی به نزدیک محل زندگی پیرمرد رسید، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائی به طرف خانه حکیم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند


حکیم، در حالی که عرق از سر و رویش می ریخت، زمین کوچکش را بیل می زد. این کار برای پیرمردی به سن و سال او بسیار طاقت فرسا بود. سلطان با دیدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکیم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندی زد و دباره به بیل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکیم گفت:
_ این کار برای شما بسیار سنگین است. اجازه بدهید کمی به شما کمک کنم.
حکیم بیل را به او داد و خود در گوشه ای در سایه نشست. پادشاه بعد از ساعتی دست از کار کشید. رو به حکیم کرد و دوباره سوالاتش را پرسید.
حکیم بدون اینکه جوابی بدهد، بلند شد و به او گفت:
حالا شما کمی استراحت کنید. من به کار ادامه می دهم
.
                 
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بیل زدن مشغول شد و با این که به این کار عادت نداشت، چند ساعتی روی زمین پیرمرد کار کرد. بالاخره بیل را کنار گذاشت و از حکیم پرسید:
_ من اینجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگیرم. اگر نمی توانید به من پاسخ دهید، بگویید تا به قصر برگرد
.
در همین لحظه، مردی مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پیش پای سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پیراهن مرد، زخم بزرگی را در سینه مرد دید که بشدت خونریزی می کرد. سلطان ظرف آبی آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پیراهن تمیز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکیم او را روی تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روی زمین دراز کشید. وقتی چشم باز کرد، خورشید کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکیم را در حال غذا دادن به مجروح که اینک به هوش آمده بود، دید. مرد با دیدن سلطان گفت:

_ مرا عفو کنید. تقاضا می کنم مرا عفو کنید.
سلطان با تعجب پرسید:
_ چرا این تقاضا را میکنی؟
و غریبه ماجرای عجیب خود را چنین بیان کرد:

_ شما مرا نمی شناسید. اما من شما را به خوبی می شناسم. من دشمن شماره یک شما هستم. در یکی از جنگها، شما پسر مرا کشتید و تمام اموال مرا به غنیمت گرفتید. وقتی فهمیدم قصد دارید به دیدن حکیم بروید، تصمیم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشیدم تا از نزد حکیم برگردید. اما وقتی خبری از شما نشد، به سمت خانه حکیم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اینجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمی کردید تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگی خود را مدیون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهیم بود. پادشاها، مرا عفو کنید!

سلطان از اینکه به راحتی دشمنی دیرینه به دوستی صمیمی تبدیل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نیز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را برای درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غریبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.

سلطان قبل از رفتن، تصمیم گرفت تا برای آخرین بار سوالاتش را از حکیم بپرسد. به پیرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزدیک شد و سوالات خود را تکرار کرد.
پیرمرد نگاهی به او انداخت و گفت:

_ اما شما جواب های خود را گرفتید!
پادشاه با تعجب پرسید:
_ کی؟ چگونه؟

_ دیروز اگر شما به ضعف و پیری من رحم نمی کردید و زمین را بیل نمی زدید، مورد حمله دشمنتان قرار میگرفتید. پس بهترین لحظه همان زمان بیل زدن مزرعه بود و من مهم ترین شخص برای شما، من بودم و مهم ترین کار، کمک کردن به من بود.
وقتی غریبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترین لحظه، زمانی بود که شما به معالجه او پرداختید. اگر این کار را نمی کردید، زخم او خونریزی میکرد و تلف می شد و شما فرصت آشتی کردن با یک دشمن سرسخت را از دست می دادید. پس مهم ترین شخص، همان مرد غریبه و مهم ترین کار، مراقبت از او بود.
         
 به یاد داشته باشید، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترین شخص، کسی است که در کنار او هستید و مهم ترین کار، عملی است که می توانید برای خوشحال کردن و سعادت این شخص انجان دهید.
    
 مفهوم زندگی در پاسخ به همین سه پرسش نهفته است.
     
سلطان که از این پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطری آسوده به قصر برگشت و سعی کرد تا گفته های حکیم را در زندگی اش به کار ببرد
 
برگرفته:» ترانه ها

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387
هر روز صبح یک دقیقه وقت برای خودتان کنار بگذارید؛
 
هر روز صبح یک دقیقه وقت برای خودتان کنار بگذارید؛
بنشینید و فکر کنید.
 
یک دقیقه وقت بگذارید
و کار کوچکی برای ارج نهادن به خود انجام دهید.
یک دقیقه وقت بگذارید
و بر آن شوید که امروز را از افسوس های گذشته و
دلواپسی های آینده پاک کنید
یک دقیقه وقت بگذارید
و فکر کنید یک مورد نگران کننده تا چه اندازه ارزش
غصه خوردن و تنش عصبی دارد.
یک دقیقه وقت بگذارید
و نگذارید که چیزهای کوچک شادمانی شما ر ا بر هم بزند.
یک دقیقه وقت بگذارید
و اثرات حرف های غیر منصفانه را از بین ببرید.
یک دقیقه وقت بگذارید
تا از افکار منفی خلاص شوید.
یک دقیقه وقت بگذارید
و تجربه ای لذت بخش را به خاطر بیاورید.
یک دقیقه وقت بگذارید
تا به تمدد اعصاب بپردازید.
یک دقیقه وقت بگذارید
و تصمیم بگیرید که از هیچ کس انتظار تشکر نداشته باشید
یک دقیقه وقت بگذارید
و بر آن شوید که اجازه ندهید کسی در شما احساس حقارت
به وجود بیاورد
و بلأخره آخرین دقیقه روز خود را به این اختصاص دهید
که تصمیم بگیرید به هیچ وجه در مورد آنچه دیگران ممکن است
درباره شما بگویند یا فکر کنند نگران نباشید.

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387
کوتاه ولی عمیق
 
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است ...

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما...

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد...

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید...

 
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند...

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر...

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید...

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند...

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد...

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است...

دشوارترین قدم، همان قدم اول است...

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید...

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد...

 
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید...

در اندیشه آنچه کرده ای مباش، در اندیشه آنچه نکرده ای باش...

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست...

برای کسی که آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست...

امید، درمانی است که شفا نمی دهد، ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم...

بجای آنکه به تاریکی لعنت فرستید، یک شمع روشن کنید!

آنچه شما درباره خود فکرمی کنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است که دیگران درباره شما دارند...

 
هرکس، آنچه را که دلش خواست بگوید، آنچه را که دلش نمی خواهد می شنود...

 
اگر هرروز راهت را عوض کنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید...

صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یک مرتبه نیست...

وقتی شخصی گمان کرد که دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده کند !

کسانی که در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...

کسی که در آفتاب زحمت کشیده، حق دارد در سایه استراحت کند !

بهتر است دوباره سئوال کنی، تا اینکه یکبار راه را اشتباه بروی !!!

آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید...

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد که متعلق به گذشته هستید...

خودتان را به زحمت نیندازید که از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی کنید از خودتان بهتر شوید ...

خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد، ولی آن را داخل لانه اش نمیاندازد !

درباره درخت، بر اساس میوه اش قضاوت کنید، نه بر اساس برگهایش !

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند که خیال میکند دیگران را فریب داده است !!!

کسی که دوبار از روی یک سنگ بلغزد، شایسته است که هر دو پایش بشکند !!!

هرکه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد ...

کسی که به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است !

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت !!!

 
اینکه ما گمان میکنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است که برای خود عذری آورده باشیم

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387
راز زندگی
زندگی ، هر چه را که بخواهی همان را به تو می دهد

چشمانت را باز کن

دلت را بیدار کن

رویاهایت را صدا کن

همه ما با نیروی کاملاً یکسانی زندگی میکنیم. با یک قانون: قانون جاذبه .

این قانون میگوید: هرچیزی را که وارد زندگیمان میشود را خودمان جذب کرده ایم.تمام چیزهایی را که در ذهنمان می گذرد را خودمان جذب میکنیم. قانون جاذبه اهمیتی نمیدهد که شما چه چیزی را میخواهید و چه چیزی را نمیخواهید . حتی وقتی به چیزی فکر میکنید یا نگاه میکنید که آن را نمیخواهید و با آن مخالفت میکنید آن را به طرف خودتان جذب میکنید. در آن موقع قانون جاذبه در حال عمل است
.

هر چیزی را چه ببینید چه به خاطر آورید و چه تصور کنید ، هر چیزی که روی آن متمرکز شوید را به سوی خود جذب میکنید. و هرگاه این تمرکز همراه با احساسات شدید باشد جذب آن سریعتر خواهد بود
.

مراقبت از افکار کار سختی به نظر میرسد اما احساساتمان به ما کمک میکند که بفهمیم که به چه فکر میکنیم. هرچه موقع فکر کردن احساس بهتری داشته باشید این احساس خوب باعث میشود که جهتگیری شما در زندگی بهتر باشد و در زندگی روزمره افکاری را پدید می آورید که زندگی بهتری را در آینده برایتان رقم میزند
.

هر چه احساس بهتری داشته باشید چیزهای خوب را بیشتر جذب میکنید که باعث میشود بالاتر و بالاتر بروید
.

به یک چیز زیبا فکر کنید. به یک موسیقی زیبا گوش کنید تا احساس خوبی پیدا کنید. وقتی نسبت به چیزی احساس عشق میکنید آن احساس اینقدر بزرگ است که میتواند برایتان خوشبختی را به ارمغان بیاورد .

چرچیل: شما جهان خود را می سازید همانطور که در آن پیش میروید .

زندگی می تواند کاملاً رؤیایی باشد و اینطور خواهد بود اگر شما از این راز استفاده کنید
.

جهان هستی مثل غول چراغ جادوست. غول چراغ جادو فقط میگوید: فرمانبردارم سرورم و همیشه فقط همین حرف را تکرار میکند. پس کافیست که شما فقط آن چیزی را که دوست دارید طلب کنید تا غول چراغ جادو به شما بگوید فرمانبردارم سرورم و خواسته تان را برآورده کند. پس اگر دانسته یا ندانسته در مورد چیزی که نمیخواهید یا دوست ندارید ، حرف بزنید یا گله و شکایت کنید یا احساس ناراحتی کنید غول چراغ جادو باز هم میگوید:فرمانبردارم سرورم و همان رابرایتان فراهم میکند
.

آرزو کن ، بطلب ، ایمان داشته باش ، دریافت کن
.

آن چیزی را که میخواهید طلب کنید .( اکثر ما به خودمان اجازه نمیدهیم آن چیزی را که واقعاً دلمان میخواهد طلب کنیم.) کائنات به افکارشما پاسخ میدهد. برای دریافت شما باید خودتان را با آن چیزی که میخواهید همجهت کنید یعنی قدردان باشید و برای دریافت آن شور و اشتیاق داشته باشید .

اکثر افراد افکارشان را به عکس العمل نشان دادن به چیزی که وجود دارد صرف میکنند.(اگر به آن چیزی که هست نگاه کنید و حتی اگر آن را نخواهید یا از آن ناراضی باشید)و به آن فکر کنید، قانون جاذبه دوباره همان چیز را به شما میدهد .

بودا: هر آنچه هستیم نتیجه افکاری است که داشته ایم
.

اگر به جای شکایت برای چیزهایی که دارید قدردانی کنید احساس بهتری پیدا میکنید و این باعث جذب چیزهای بهتری به سمتتان میشود .

برگرفته از فیلم راز


شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
چگونه روز دانشجو را بگذرانیم؟!

با توجه به این نکته که دانشجویان تنها همین یک روز را به نام خود دارند? میبایست از هر طریق ممکن که میتوانیم? این روز را خوش بگذرانیم و از زندگی لذت ببریم و به عبارت دیگر کارهایی را بکنیم که در روزهای دیگر به هر دلیل از انجام آن سر باز میزدیم. در اینجا لیستی از این اعمال را که در این روز بهتر است انجام شود ارائه میکنیم تا حداکثر بهره ممکن شامل حال ما شود

 

(WwW.Bia2BND.IR)


اول) در این روز فرخنده برای اولین بار به موقع در کلاس حاضر شویم و به درس استاد گوش دهیم. دقت کنیم که محض رضای خدا? حداقل یک برگه کوچک کاغذ به همراه یک خودکار با خودمان به سر کلاس ببریم.


دوم) جهت ایجاد تفاوت و جلوگیری از یکنواختی? در این روز میتوان برای اولین بار هیچ جزوه ای را رد و بدل نکنیم و با این عمل بزرگترین تفاوت ممکن را ایجاد نماییم.

 

سوم) در این روز فرخنده? یک روز را تمام و کمال با بلوتوث خاموش بگذرانیم و برای اولین بار در عمرمان هم شده بیخیال برقراری ارتباط و ارسال فایل و اطلاعات علمی(!) از طریق امواج بلوتوث شویم.


چهارم) برای یک بار هم که شده? در سلف دانشگاه هنگام تناول مواد ناشناس و فرو بردن حجم عظیمی از انواع مواد مغذی(!) به داخل معده مان? بگوییم:به به! عجب غذای خوشمزه و تمیزی! این غذا از دستپخت مامانم هم بهتره!


پنجم) برای اولین بار در عمر دانشجویمان هنگامی که پاکن?مداد?جزوه? کیف و... همکلاسیمان به روی زمین افتاد? از هرگونه فداکاری جهت برداشتن آن خودداری کنیم.


ششم) در هنگام غروب احتمالا حس تفاوت عجیبی به ما دست خواهد داد در نتیجه برای کامل شدن این تفاوت? قبل از خواب تمامی جزواتی را که در طول روز نوشته ایم? مرور کنیم و سپس به رختخواب برویم


شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
7 اشتباه بزرگی که موجب مرگ یک رابطه می شود.

به یاد داشته باشید، همه ما در زندگی لیز می خورریم، همه ما. به همین دلیل بهتر است که همیشه دست در دست یکدیگر  در طول زندگی راه برویم.

امیلی کیمبرگ

 

ابتدا چند نکته ای را که باید در یک ازدواج رعایت شود بیان می کنم:

  • با هم تنها باشید

  • یکدیگر را تحسین کنید

  • با هم صمیمی باشید

  • شریک یکدیگر و بخشنده باشید

اما اهمیت آنچه که باید انجام شود به اندازه ممنوعات یک رابطه است.  من مطمئن هستم که همه شما بارها در دام این اشتباهات افتاده اید، درست مانند خود من.  من از اشتباهات خود عبرت گرفته ام و هر گاه که امکان انجام یکی از آنها وجود دارد متوجه نشانه های آن شده و سعی می کنم به نحوی آن را اصلاح نمایم.

اگر در زندگی از انجام اعمال زیر اجتناب ورزید و کارهای ذکر شده در بالا را انجام دهید در این صورت رابطه ای بسیار عمیق خواهید داشت.

ادامه مطلب ...